حوادث، وقایع، هجرت

جنگ های تن به تن حضرت ابوالفضل با شجاعان دشمن

حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام در روز عاشورا، در جنگ های تن به تن دویست و پنجاه نفر از دلاوران لشکر عمر بن سعد را به خاک مذلّت انداخت و به هلاکت رسانید که شرح جنگ و مبارزه سه تن از آن شجاعان نامور را در زیر خواهم آورد:
ص: ۳۶۴

۱- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد: ۳ صفحه: ۲۶۳
مارد بن صدیف تغلبی از قهرمانان بی بدیل و دلاور دشمن بود، هنگامی که مشاهده کرد حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام مانند شیر در میان روبهان افتاده و آنها را صید کرده و به خاک مذلت می اندازد، و باکی از مرگ ندارد، و رجز می خواند و فریاد می زند:
انی انا العبّاس صعب باللقاء نفسی لنفس الطاهر السبط وقا؛
یعنی: منم عبّاس که برخورد کوبنده و سخت با دشمن دارم، جانم سپر بلا و فدای جان پاک حسین علیه السلام سبط پیامبر صلی الله علیه وآله باد.
ناراحت شد، لباس خود را پاره کرد، و به صورت خود سیلی زد، و فریاد برآورد: ویلکم لو کان کل منکم ملأ کفه ترابا و لطمه به لطمستموه.
یعنی: وای بر شما، اگر هر یک از شما مشت خاکی بر عبّاس می ریختید، قطعا او را زیر خاک می پوشاندید و به زندگی او خاتمه می دادید، ولی لاف و گزاف می زنید و کارتان به رسوایی کشیده شده است،ای گروه مردان! هر کس از شما دست بیعت به یزید داده، امروز دست از جنگ بکشد، و تنها مرا عهده دار جنگ کند،
فانا لهذا الغلام الذی قد افنی الابطال.
یعنی: من از عهده جنگ با این جوانی که قهرمانان را به خاک مذلت انداخت و نابود کرد بر می آیم، نخست او را و سپس برادرش حسین و یارانش را می کشم.
شمر بن ذی الجوشن فریاد زد: ای مارد، اکنون که چنین تصمیمی داری، بیا نزد عمر سعد برویم، تا نزد او این کار را عهده دار گردی، وقتی که از عهده آن برآمدی، عظمت و شجاعت تو را برای یزید در ضمن نامه ای می نویسیم.
مارد گفت: آیا به من طعنه می زنی و مرا سرزنش می کنی، با این که هیچ خیر و شجاعتی در وجود شما نیست؟
ص: ۳۶۵
شمر گفت: اکنون این کار را به تو وا می گذاریم، و می نگریم که در بازو چه داری؟
آن گاه به لشکرش اشاره کرد که کنار بایستید، و کار این جوان یعنی حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام را بر عهده مارد بگذارید، تا تماشا کنیم چه خواهد کرد، لشکر کنار رفته و به تماشا پرداخت.
مارد بن صدیف در حالی که دو زره با حلقه های تنگ پوشیده بود، کلاه خُود بر سرش نهاده، نیزه بلندی به دست گرفت و بر اسب اشقر سوار گردید و خود را برای نبرد با حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام آماده ساخت، به میدان تاخت و نعره کشید و خطاب به حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام چنین گفت:
ای جوان! بر جان خود رحم کن، شمشیرت را در نیام بگذار و تسلیم شو، تا از این معرکه جان سلامت بیرون بری، السلامه اولی لک من الندامه: سلامتی برای تو بهتر از پشیمانی است، کسانی که امروز با تو جنگیدند، به تو نرمش نشان دادند؛ ولی من مردی سنگدل و بی رحم می باشم، اما چون دیدم چهره زیبا و نمکین داری و جوان هستی، دلم نسبت به تو نرم شد، بنابراین از این راه که آمده ای برگرد، و خود را در سراشیبی هلاکت و خطر نینداز، اینک تو را نصیحت کردم، گرچه با کسی چنین ننمودم:
انی نصحتک ان قبلت نصیحتی حذرا علیک من الحسام القاطع
و لقد رحمتک اذ رأیتک یافعا و لعل مثلی لا یقاس بیافع
اعط القیاده تعش بخیر معیشه او لا، فدونک من عذاب واقع
یعنی: من تو را نصیحت می کنم اگر آن را بپذیری، برای این که از تیزی شمشیر برّان من در امان بمانی، من وقتی که تو را جوان یافتم دلم نسبت به تو نرم شد، و گویا مثل من نباید با تو جوان، بجنگد، تسلیم شو، تا زندگی خوش داشته باشی، وگرنه در عذاب سخت خواهی افتاد.
ص: ۳۶۶
وقتی حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام سخنان مارد را شنید، همچون شیر غرید و فریاد زد: یا عدو اللَّه اراک نطقت بالجمیل، غیر انی اری حبک بذره فی سباخ؛
یعنی: ای دشمن خدا تو را می نگرم که زیبا سخن می گویی، ولی این محبت تو همانند ریختن بذر در شوره زار است.
و انا یا عدواللَّه و عدو رسوله فمعود للقاء الابطال، و الصبر علی البلاء فی النزال، و مکافحه الفرسان و باللَّه المستعان.
یعنی: و من ای دشمن خدا و رسولش، با قهرمانان جنگیده ام، و در درگیری های شدید، و نبرد با تک سواران، مقاومت نموده ام، و توکل به خدا دارم و از او استعانت می جویم.
اما آن چه در مورد زیبایی چهره و جوانی من گفتی، این امور به من زیان نمی رساند، مرا حقیر مشمار که حسب و نسبم، مرا کامل نموده، و در شجاعت و دلاوری از شیر برتری دارم، کسی که چنین است، از مبارزه با هر کس که باشد، باکی ندارد، ولی توای دشمن خدا و رسولش، از ارزش های والا، تهی هستی، وای بر تو، آیا من پیوند با رسول خدا صلی الله علیه وآله ندارم؟ و شاخه ای متصل به درخت شکوهمند نسب آن حضرت نیستم؟ و هدیه ای از گوهر وجود او نمی باشم؟ کسی که از این درخت باشد تسلیم ظلم نمی شود و زیر پرچم شما در نمی آید، زیرا من فرزند علی علیه السلام هستم که از نبردها و خطرهای شدید، باکی نداشت، و از زیادی دشمن نمی هراسید، من همچون برگی از درخت وجود او هستم، و می دانی که استواری شاخه های درخت بستگی به تنه و ریشه آن دارد، چه بسیار نوجوانی که در پیشگاه خدا از پیران، محبوب تر است، و ما از کسانی هستیم که در مورد زندگی این دنیای ناپایدار، افسوس نمی خوریم، و از مرگ و از دست رفتن دنیا، بی تابی نمی نماییم، زیرا من می دانم بهشت بهتر از زندگی این دنیا است، بنابراین چگونه از دینم بازگردم و قید اطاعت تو را بر گردن نهم؟
ص: ۳۶۷
صبرا علی جور الزمان القاطع و منیه ما ان لها من دافع
لا تجز عن فکل شیی ء هالک حاشا لمثلی ان یکون بجازع
فلئن رمانی الدهر منه باسهم و تفرق من بعد شمل جامع
فکم لنا من وقعه شابت لها قمم الاصاغر من ضراب قاطع
یعنی: من در برابر روزگار پر ظلم و جور و سخت، مقاومت می کنم، و در مورد مرگی که ناگزیر باید به آن تن در داد، باکی ندارم.
هرگز بی تابی نکن که هر چیزی سرانجام نابود می شود، حاشا که شخصی مانند من بی تابی کند.
اگر روزگار، مرا آماج تیرهایش قرار داد، و پس از به هم پیوستگی، موجب پراکندگی گردید.
چه بسیار حادثه ای برای ما رخ داده، که اثر ضربت های سنگین آن، جوانان را پیر ساخته.
بنابراین ما را با یاوه سرایی های خود نترسان، و بدان که ضربت های ما جوانان، پیران و گردنکشان را از مرکب غرور فرود خواهد ساخت.
وقتی مارد بن صدیف این سخنان را از حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام شنید به شدت به ایشان حمله کرد، و مانند عقاب درهم شکننده جهید و نیزه بلند خود را به قصد این که به سوی حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام پرتاب کند، نشانه گرفت، او در آغاز تصور می کرد کشتن حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام آسان است، و نیاز به تأمل و دغدغه ندارد، حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام در جای خود با کمال وقار ایستاده و تکان نخورد و نیزه ای که مارد می خواست به طرفش پرتاب کند را گرفت و آن چنان پیچید و کشید که نزدیک بود مارد به زمین بیفتد، وقتی مارد چنین دید، برای آن که به زمین
ص: ۳۶۸
نیافتد، نیزه را رها نمود و شرمسار شد.
سپس حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام نیزه را آن چنان به قسمت پشت اسب مارد فشار داد که اسب، مضطرب شد و دو دست خود را بلند کرد، و مارد را به زمین زد.
مارد نتوانست پیاده با حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام بجنگد، صفوف دشمن متزلزل شد، شجاعان دشمن نگران و پریشان فریادشان بلند شد، شمر صدا زد: ای مارد غم مخور که تو را یاری خواهیم کرد.
آنگاه خطاب به لشکرش فریاد زد: ای لشکر! مارد را دریابید، وگرنه هم اکنون کشته خواهد شد.
در این هنگام غلام سیاهی از دشمنان به نام صارقه، اسبی را که طاویه نام داشت آماده کرده و برای مارد آورد، حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام به آن غلام حمله کرد و آن چنان نیزه به سینه او زد که به خاک مذلت افتاد و فوراً به درک رفت.
حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام اسب خود را به سوی خیام امام حسین علیه السلام روانه نمودند و فورا بر آن اسب یعنی طاویه، سوار شدند.
مارد وقتی حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام را سوار بر طاویه دید، لرزه بر اندامش افتاد، رنگش پرید، و قلبش به تپش در آمده و یقین کرد اکنون به درک خواهد رفت، به سمت لشکر عمر سعد رو کرد و از آنها کمک خواست و صدا زد: ای لشکر! مگر شرم ندارید که همچنان ایستاده اید و تماشا می کنید؟
شمر بن ذی الجوشن با گروهی از شجاعان لشکرش، شمشیر از غلاف بیرون کشیدند و به سوی میدان آمدند، در این هنگام مارد به حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام گفت: ای جوان با من مدارا کن، تا سپاسگزار تو باشم.
حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام فرمود: وای بر تو! آیا می خواهی مرا فریب دهی؟! و
ص: ۳۶۹
به مارد حمله کرد، و آن چنان شمشیر بر دست او زد که دستش قطع شد، سپس نیزه اش را بر سینه مارد نهاد و آن چنان فشار داد تا به درک رفت، و به این ترتیب مارد با نیزه خودش، به دست مبارک حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام به هلاکت رسید.(۱)
قهرمان و نام آور دیگری به نام صفوان بن ابطح، سوار بر اسب از سپاه عمر سعد، نعره زنان خارج شد، او در سنگ اندازی و نیزه افکنی، مهارت عجیبی داشت و در حالی که رجز می خواند به جنگ با حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام آمد و آماده حمله گردید، ناگهان خم شد و از میان خورجین خود سنگ بزرگی بیرون آورد و آن را با تمام قدرت به سمت حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام پرتاب کرد.
حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام با مهارت خاصی سر مبارک شان را خم کردند و سنگ از بالای سر آن حضرت به پشت سرشان افتاد، در این هنگام حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام با شمشیر به صفوان حمله کردند و آن چنان به دست او زدند، که دستش قطع شده و آویزان گردید، صفوان هم نیزه بلند خود را به سوی حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام پرتاب کرد، آن حضرت با شمشمیر خود به نیزه او زدند، به طوری که نیزه اش از وسط دو نیم شد.
صفوان با این که بر اثر از کار افتادن دست راستش، و ریختن خون زیاد از بدنش، خسته و ناتوان شده بود، با این حال به آن حضرت حمله می کرد.
حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام به او فرمود: ای مرد شجاع به خانه ات برگرد، و به درمان دستت بپرداز.
ولی او به محبت های ایشان توجهی نکرد و همچنان به حمله کردن اصرار می ورزید، او از بازگشت به سوی قوم خود خجالت می کشید، جوانمردی و غیرت
ص: ۳۷۰

۱- تذکره الشهداء ملا حبیب الله کاشانی صفحه: ۲۶۱ الی ۲۶۵
حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام باعث شد از کشتن او که شخص مجروحی بود امتناع ورزد، لذا در این هنگام او را رها کرد، و به انبوه لشکر دشمن حمله نمود، و بسیاری از دشمنان را به هلاکت رسانید.(۱)
جنگجو و قهرمان شجاع دیگری به نام عبداللَّه بن عقبه غنوی، به جنگ با حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام آمد، آن حضرت پدرش را می شناخت، خطاب به او فرمود: تو نمی دانستی که در میدان با من روبرو می شوی، برگرد، و خود را به کشتن نده، به خاطر احسان و محبتی که پدرم به پدرت نموده، دست از جنگ بردار، و میدان را ترک کن.
او بر حمله اصرار می کرد، و به نصایح و محبت های حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام گوش نکرد، چند بار حمله و درگیری رخ داد، آن حضرت همچنان از کشتن او دریغ می ورزید.
سرانجام عبداللَّه خود را در برابر حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام خسته و ناتوان یافت، با این که تا لحظاتی قبل به خاطر خجالت و شرم، به پایگاه خود باز نمی گشت، این بار به سوی لشکر خود گریخت.
حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام با جوانمردی و آقا منشی او را عفو نمودند، و عبداللَّه که اقتضای آن را داشت که تعقیبش کنند اما او را رها کرده و تعقیبش نفرمودند، و به این ترتیب عبداللَّه چون روباهی از چنگ شیر، فرار کرد و گریخت و جانش را از مهلکه نجات داد.(۲)
ص: ۳۷۱

۱- همیاران حضرت اباعبدالله علیه السلام صفحه: ۲۴
۲- همیاران حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام صفحه: ۲۴ الی ۳۰
برگرفته از کتاب ابوالفضل العباس علیه السلام نوشته آقای قاسم رجبیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *