معجزات و کرامات

دیدار امام زمان در مجلس روضه حضرت عباس

اشاره
حجهالاسلام والمسلمین آقای قاضی زاهدی گلپایگانی، در کتاب شیفتگان حضرت مهدی (ع) داستان جالبی را نقل کردهاند که با اندکی اصلاح در الفاظ (و حفظ معانی) ذیلا میخوانید:
آنچه را اکنون میخوانید، داستانی است که ناقل آن در سال ۱۳۵۴ شمسی نزد عدهای از علمای قم در صفائیه نقل کرده است. خوشبختانه در روز ۱۶ ذیالحجه الحرام سال ۱۴۰۰ هجری قمری خود نیز شخصا در صحن مقدس حضرت فاطمهی معصومه (س) او را زیارت کردم. وی که آثار صدق و دوستی اهلبیت (ع) از سیمایش مشهور بود. ضمن داستانهای زیادی که از شرفیابیش خدمت امام زمان – ارواحنا فداه – تعریف کرد، همین داستان را نیز با برخی نکات تازه توضیح داد.
اینک اصل داستان، که به راستی شگفتانگیز و امیدبخش است و میفهماند که در عصر ما نیز افرادی لایق آن هستند که اینچنین مورد توجه حضرت مهدی حجه بن الحسن العسکری – عجل الله تعالی فرجه الشریف – باشند. وی گفت:
سال اولی که به مکه مشرف شدم، از خدا خواستم ۲۰ سفر به مکه بیایم تا بلکه امام زمان (ع) را هم زیارت کنم. خوشبختانه خداوند توفیق ۲۰ بار سفر به مکه و نیز دیدار یار (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را کرامت فرمود.
چگونگی آنکه: ظاهرا سال ۱۳۵۳ بود، به عنوان کمک کاروان از تهران رفته بودم، شب هشتم از مکه به عرفات آمدم که مقدمات کار را فراهم کنم که فردا شب، وقتی حاجیها همه باید در عرفات باشند از جهت چادر و وضع منزل نگران نباشند. شرطهای آمد و گفت: آقا چرا الآن آمدی؟ کسی نیست. گفتم: برای این آمدهام که مقدمات کار را آماده کنم.
گفت: پس امشب نباید خواب بروی. گفتم: چرا؟ گفت: به خاطر آنکه ممکن است دزدی بیاید و دستبرد بزند. گفتم: باشد.
بعد از رفتن شرطه، تصمیم گرفتم شب را نخوابم. برای انجام نافلهی شب و دعاها وضو گرفته، مشغول نافله شدم.
[صفحه ۴۳۱]
بعد از نماز شب، حالی پیدا کردم و در همین حال بود که شخصی درب چادر آمد و بعد از سلام وارد شد و نام مرا برد. من از جا بلند شدم و پتویی چند لا کرده زیر پای وی افکندم. او نشست و فرمود: چای درست کن.
گفتم: اتفاقا تمام اسباب چای حاضر است، ولی چای خشک از مکه نیاوردهام و فراموش کردهام.
فرمود: شما آب روی چراغ بگذار تا من چای بیاورم.
از میان چادر بیرون رفت و من هم آب را روی چراغ گذاشتم. طولی نکشید که برگشت و یک بسته چای را که وزن آن در حدود ۸۰ الی ۱۰۰ گرم بود به دست من داد. چای را دم کرده پیش رویش گذاردم. خورد و فرمود: خودت هم بخور! من هم خوردم. اتفاقا عطش هم داشتم و چای لذت خوبی برای من داشت.
بعد فرمود: غذا چه داری؟ عرض کردم: نان. فرمود: نان خورش چه داری؟ گفتم: پنیر. فرمود: من پنیر نمیخواهم. [۳۱۵] .
عرض کردم: ماست هم از ایران آوردهام. فرمود:بیاور. گفتم: این که از خود من نیست، مال تمام اهل کاروان است. فرمود: ما سهم خود را میخوریم! دو سه لقمه خورد.
در این وقت چهار جوان صبیح المنظر که موهای پشت لبشان تازه سبز شده بود، جلوی چادر آمدند. با خود گفتم: نکند اینها دزد باشند! اما دیدم سلام کردند و آن شخص جواب داد. خاطر جمع شدم. سپس نشستند و آن آقا فرمود: شما هم چند لقمه بخورید. آنها هم خوردند.
سپس آقا به آنها فرمود: شما بروید. خداحافظی کردند و رفتند. ولی خود آقا ماند و در حالی که نگاهش به من بود سه بار فرمود: خوشا به حالت حاج محمدعلی! گریه راه گلویم را گرفت. گفتم از چه جهت؟ فرمود: چون امشب کسی در این بیابان برای بیتوته نمیآید، این شبی است که جدم امام حسین (ع) در این بیابان آمده.
بعد فرمود: دلت میخواهد نماز و دعای مخصوص که از جدم هست بخوانی؟
[صفحه ۴۳۲]
گفتم: آری. فرمود: برخیز غسل کن و وضو بگیر. عرض کردم: هوا طوری نیست که من با آب سرد بتوانم غسل کنم. فرمود: من بیرون میروم، تو آب را گرم کن و غسل نما. او بیرون رفت، و من بدون اینکه توجه داشته باشم چه میکنم و این کیست، وسیلهی غسل را فراهم کرده و غسل نمودم و وضو گرفتم. دیدم آقا برگشت.
فرمود: حاج محمدعلی غسل کردی و وضو ساختی؟ گفتم: بلی. فرمود: دو رکعت نماز به جا بیاور؛ بعد از حمد ۱۱ مرتبه سورهی «قل هو الله» را بخوان و این نماز امام حسین (ع) در این مکان است.
بعد از نماز شروع کرد دعایی خواند که یک ربع الی بیست دقیقه طول کشید، ولی هنگام قرائت اشک مانند ناودان از چشم مبارکش جریان داشت. هر جملهی دعا را که میخواند در ذهن من میماند و حفظم میشد. دیدم دعای خوبی است مضامین عالی دارد، و من با اینکه دعا زیاد میخواندم و با کتب دعا آشنا بودم به مانند این دعا برخورد نکرده بودم. لهذا در فکرم خطور کرد و تصمیم گرفتم فردا برای روحانی کاروان بگویم بنویسد، لکن تا این فکر در ذهنم آمد آقا از فکر من خبردار شد. برگشت و فرمود: این خیال را از دل بیرون کن، زیرا این دعا در هیچ کتابی نوشته نشده و مخصوص امام (ع) است و از یاد تو میرود.
بعد از تمام شدن دعا، نشستم و عرض کردم: آقا، آیا توحید من خوب است که میگویم: این درخت و گیاه و زمین و همهی اینها را خدا آفریده؟ فرمود: خوب است و بیشتر از این از تو انتظار نمیرود. عرض کردم: آیا من دوست اهلبیت (ع) هستم؟ فرمود: آری و تا آخر هم هستید، و اگر آخر کار شیطانها فریب دهند آل محمد (ص) به فریاد میرسند.
عرض کردم: آیا امام زمان در این بیابان تشریف میآورند؟ فرمود: امام الآن در چادر نشسته. با اینکه حضرت به صراحت فرمود، اما من متوجه نشدم و به ذهنم رسید که: یعنی امام در چادر مخصوص به خودش نشسته. بعد گفتم: آیا فردا امام با حاجیها در عرفات میآید؟ فرمود: آری. گفتم: کجا است؟ فرمود: در «جبل الرحمه» است. عرض کردم: اگر رفقا بروند میبینند؟ فرمود: میبینند، ولی نمیشناسند. گفتم: فردا شب امام در چادرهای حجاج میآید و نظر دارد؟ فرمود: در چادر شما، چون فردا شب
[صفحه ۴۳۳]
مصیبت عمویم حضرت ابوالفضل العباس (ع) خوانده میشود، امام میآید.
بعدا دو اسکناس صد ریالی سعودی [۳۱۶] به من داد و فرمود: یک عمل عمره برای پدرم به جای بیاور. گفتم: اسم پدر شما چیست؟ فرمود: سید حسن. عرض کردم: اسم شما؟ فرمود: سید مهدی، قبول کردم.
آقا بلند شد برود، او را تا دم چادر بدرقه کردم. حضرت برای معانقه برگشت و با هم معانقه نمودیم، و خوب به یاد دارم که خال طرف راست صورتش را بوسیدم. سپس مقداری پول خورد سعودی به من داده فرمودند: برگرد! تا برگشتم: دیگر او را ندیدم. این طرف و آن طرف نظر کردم کسی را نیافتم. داخل چادر شدم و مشغول فکر که این شخص کی بود؟ پس از مدتی فکر، با قرائن زیاد، مخصوصا اینکه نام مرا برد و از نیت من خبر داد و نام پدرش و نام خودش را بیان فرمود، فهمیدم امام زمان (ع) بوده، شروع کردم به گریه کردن. یک وقت متوجه شدم شرطه آمده و میگوید: مگر دزدها سر وقت تو آمدند؟ گفتم: نه. گفت: پس چه شده؟ گفتم: مشغول مناجات با خدایم.
به هر حال به یاد آن حضرت تا صبح گریستم و فردا که کاروان آمد قصه را برای روحانی کاروان گفتم. او هم به مردم گفت: متوجه باشید که این کاروان مورد توجه امام (ع) است. تمام مطالب را به روحانی کاروان گفتم، فقط فراموش کردم که بگویم آقا فرموده فردا شب چون در چادر شما مصیبت عمویم خوانده میشود میآیم.
شب شد، اهل کاروان جلسهای تشکیل دادند و ضمنا حالت توسل آن هم به حضرت عباس (ع) پیدا کردند! اینجا بیان امام زمان (ع) یادم آمد. هر چه نگاه کردم آن حضرت را داخل چادر ندیدم. ناراحت شدم و با خود گفتم: خدایا وعدهی امام حق است. بیاختیار از مجلس بیرون شدم. درب چادر همان آقا را دیدم. عرض ادب کرده میخواستم اشاره کنم مردم بیایند آن حضرت را ببینند؛ اما آقا اشاره کرد: حرف مزن! به همان حال ایستاده بود، تا روضه تمام شد و دیگر حضرت را ندیدم. داخل چادر شده جریان را تعریف نمودم. [۳۱۷] .
[صفحه ۴۳۴]
گفتم فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی
گفتم که روی خوبت، از من چرا نهان است؟
گفتا تو خود حجابی، ورنه رخم عیان است
گفتم که از که پرسم، جانا نشان کویت؟
گفتا نشان چه پرسی؟ آن کوی بینشان است!
گفتم مرا غم تو، خوشتر ز شادمانی
گفتا که در ره ما، غم نیز شادمان است!
گفتم که سوخت جانم، از آتش نهانم
گفت آن که سوخت او را، کی نادی فغان است
گفتم فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی
گفتم نفس همین است؟ گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتی هست، گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است
گفتم ز (فیض) بستان این نیم جان که دارد
گفتا نگاه دارش، غمخانهی تو جان است
«فیض کاشانی»
شهسواری که نگهبان حریم دین است
قمر برج شجاعت علوی آیین است
لقبش ماه بنیهاشم و نامش عباس
ساقی تشنه لبان از شرف و تمکین است
مرتضی بوسه بزد روز ولادت دستش
هدفش علقمه و دست و رخ خونین است
شب عاشور بدی حافظ ناموس خدا
پاسدار حرم محترم یاسین است
اهرمن برد شبانگاه امان نامه برش!
ایزدی دست کجا پیرو آن ننگین است؟!
روز جان باختنش تشنه برون شد ز فرات
چون به یاد لب خشکیدهی شاه دین است
زادهی دست خدا داده به راه دین دست
پشت پا زد به مجاز آن که حقیقتبین است
دست حاجات جهانی به سویش باشد باز
که درش باب حوایج به شه و مسکین است
دستگیر ضعفا، یاور افتاده ز پا
همه جا عقدهگشای دل هر غمگین است
ذکر هفتاد و دو ملت، گه سختی، نامش
نام او چون که به آلام جهان تسکین است
ای علمدار شه کرب و بلا، باب نجات
روز و شب ورد زبان همه عالم این است
گرهی کار فروبستهی ما را بگشای
که در این عصر و زمان مشکل ما سنگین است
از خدا خواه که آید فرج حجت عصر «عج»
کان زمان زندگی تلخ بشر، شیرین است
(آهی) از مدح علمدار حسینی: عباس
شعر شیوای خوشت درخور صد تحسین است
[صفحه ۴۳۵]
برگرفته از کتابچهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام نوشته علی ربانی خلخالی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *