سیره عملی و رفتاری

رشادت و شهادت آقا قمر بنیهاشم

ای طبیب دردمندان
ای پناه خاص و عام

کن نظر بر دوستان
حق ابت اول امام
یا ابوالفضل السلام
ای پناه خاص و عام
بند اول:
میکند از دل و جان ورد زبان، غمزده «وصاف» حزین، وصف مهین، یکه سوار فرس شیردلی، فارس میدان یلی، زادهی سلطان ولی، حضرت عباس علی، ماه بنیهاشم و سقای شهیدان ز وفا، شیر صف معرکهی کرب و بلا، میر و علمدار برادر، که شه تشنه لبان را همه جا یار و ظهیر است، به هر کار مشیر است، گه بزم وزیر است، گه رزم چون شیر است، به رخسار منیر است، زهی قوت بازو و زهی قدرت نیرو، که به پیکان عدو چون فرس عزم برون تاخت، ز سهم غضبش شیر فلک زهرهی خود باخت، ز هول سخطش گاو زمین ناف بینداخت؛ امیری که اگر روی زمین یکسره لشگر بود و پشت به هم در دهد و بهر جدالش بستیزند، ز یک نعرهی او زهره بریزند، بدین قوت و شوکت، بنگر بهر برادر، به صف کرب و بلا، تا به چه برد به سر شرط وفا را.
بند دوم:
دید چون حال شه تشنه و بییار و مددکار، جگر گوشه و آرام دل احمد مختار، سرور جگر حیدر کرار، در آن وادی خونبار، نه یار و نه مددکار، به جز عابد بیمار و به جز عترت اطهار، همه تشنه لب و زار، کشند آه شرربار، فروریخته لخت جگر از دیدهی خونبار، که ناگاه سکینه گل گلزار برادر، ز سرا پرده چو بلبل به نوا آمد و چون در یتیم از صدف خیمه به بیرون شد و در دست یکی مشک که ای عم وفادار، ابوالفضل، تو سقای سپاهی و، فلک رتبه و جاهی، به حسب غیرت ماهی، به نسب زادهی شاهی، چه شود گر به من امروز نگاهی کنی و بهر حرم جرعهای آب آری و سیراب کنی تشنه لبان را…؟
بند سوم:
چو ابوالفضل، نهنگ یم غیرت، اسد بیشهی همت، در درج فتوت، سمک بحر شهادت، یل میدان شجاعت، بشنید این سخن از طفل عزیز پسر شافع امت، چو یکی قلزم ذخار به جوش آمد و چون ضیغم غران به خروش آمد و بگرفت از او مشک، فروبست به فتراک، چنان شیر غضبناک، عرین گشت و مکین، بر زبر زین و بزد هی به
[صفحه ۳۴۳]
سمندی که گرش سست عنان خوانی و خواهد که به یک لحظهاش از حیطهی امکان بجهاند، به جهان دگرش باز رساند، که جهان هیچ نماند، به دو صد عزت و فر، میر دلاور، چو غضنفر به عدو تاختن آورد. دلیران و یلان سپه از صولت آن شیر رمیدند، ره چاره به جز مرگ ندیدند. ابوالفضل سوی شط فرات آمد و پر کرد از آن مشک و به رخ کرد روان اشک و ربود آب که خود را ز عطش سازد سیراب، که ناگاه، به یاد آمدش از اهل حریم پسر ساقی کوثر! به جوانمردی آن شیر دلاور بنگر؛ بهر برادر، چو یم باز بجوشید، چو ضیغم بخروشید، از آن دجله به بیرون شد هی زد به تکاور، که تو ای اسب نکوفر، چه تو برقی و تو صرصر، هله امروز بود نوبت امداد، بباید که به تک بگذری از باد، کنی خاطر ناشاد مرا شاد، که ناگه پسر سعد دغا، پیشرو اهل زنا، بانگ برآورد که: ای لشگر کمجرئت و ترسنده سراپا، ز چه از یک تن تنها، بهراسید و فرارید؟! چرا تاب نیارید؟! ایا اسلحه دارید، فرسها بدوانید سر راه، بر آن شاه زبردست، که گر از کفتان رست، نیابید بر او دست، برد آب و شود شاه گلو سوخته سیراب بتازد به صف معرکه چون باب، نیارید دگر تاب جدال پسر شیر خدا را…
بند چهارم:
بدانید ابوالفضل دلیر است، در این معرکه شیر است، بلامثل و نظیر است؛ ولی یک تن تنها، به میان صف هیجا، چه کند قطره به دریا؟! گرتان قدرت یاری برابر شدنش نیست، مر این وحشت و بیچارگی از چیست؟! بیکباره بر او تیر ببارید، ز پایش بدر آرید، به هر حیله که باشد نگذارید برد جان و خورد آب…
القصه:
چو آن لشگر غدار، ز سردار خود این حرف شنیدند، چو سیلاب سیه جانب آن شاه دویدند. ز هر خیل و ز هر فوج، ببارید بر او بارش پیکان و ننالید ابوالفضل ز انبوهی آن موج. لعینی ز کمینگاه یکی تیغ بر او آخت، که دستش ز سوی راست بینداخت؛ ولی حضرت عباس وفادار، چو مرغی که به یک بال برد دانه سوی لانه به منقار، به دست چپ او تیغ شرربار، همش مشک به دندان و بدرید ز عدوان زره و جوشن و خفتان، که ناگاه لعین دگر از آل زنا، دست چپش ساخت جدا، شد به رکاب هنر از کوشش و تا کرد دلیران دغا از بر خود دور، تنش از زخم بدی خانهی زنبور، بد او خرم و مسرور، که شاید
[صفحه ۳۴۴]
ببرد آب بر کودک بیتاب، سکینه که بد آرام دل باب، که ناگاه لعینی ز کمینگاه دغا، تیر رها کرد بر آن مشک و فروریخته شد آب، نیاورد دگر تاب، سواریش نماند، از زبر زین به زمین گشت نگونسار، یکی ناله برآورد، که ای جان برادر، چه شود گر به دم بازپسین شاد کنی خاطر ناشادم و بستانی از این لشکر کین دادم و، سر وقت من آیی که سرم شق شده از ضربت شمشیر، دگر گر به تن اندر رمقی هست، که فرصت رود از دست. دگر ای غمزده «وصاف» مکن وصف شه تشنه لب کرب و بلا را…
در خاتمه یک رباعی نیز از آقای حاج آقا ناظری به خوانندگان عزیز تقدیم میگردد:
تا نسوزد جگرت، دیده نگرید ای دوست
اشک بر هر دل غمدیده و هر درد نکوست
تا نسوزی ز غم خسرو لب تشنه حسین
دل نداری به خدا، دیده و دل هر دو از اوست
برگرفته از کتابچهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام نوشته علی ربانی خلخالی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *