از دیدگاه شعرا, مولودی، مدایح و مراثی

شعر ولادت حضرت اباالفضل (ع) – شوری به پا شد و همه را های و هو گرفت

شوری به پا شد و همه را های و هو گرفت
حتّی خدا به کرسی خود ذکر هو گرفت

ظلمت درون سیر زمان رخنه کرده بود
نوری طلوع کرد و زمان را رفو گرفت

عشق از ازل مسیر خودش را نمی‌شناخت
تو آمدی و عشق تو را سمت و سو گرفت

هیچ آب‌وتاب‌ورنگ بهشتِ خدا نداشت
تو آمدی بهشت خدا رنگ و بو گرفت

از ابتدا تولّد انسان بهانه بود
آدم به یمن آمدنت آبرو گرفت

از ذکر نام توست ، به جز این نبود و نیست
یا ایها‌الذین اگر آمنوا گرفت

جبریل از آسمان به امید تو پر کشید
فُطرس دوید و فرصت او را از او گرفت

آمد نشست پشت در و هی سَرک کشید
از قطره‌های غسل تن تو وضو گرفت

ساحل نشینِ تا اَبدِ خنده تو شد
دریا ببین چگونه به یک غمزه قو گرفت

شوری فتاد در دل عالم که حد نداشت
تو آن نمونه‌ای که خدای اَحد نداشت

اینبار هم خدا برکاتی نو آفرید
عکس تو را مقابل روی خودش کشید

می‌خواست که بیایی و خون خدا شوی
خاک تو را ز ماهیت خویش آفرید

تو آمدی و گفت: اَلا ای ملائکه
او را به احترام به نزد من آورید

جبریل ، آمد و سر قنداقه را گرفت
چشمی به هم زدن به سماوات پر کشید

از شوقِ اینکه حامل عشق خدا شده‌است
از ساق عرش رد شد و نزد خدا رسید

تو کعبه طواف ملائک شدی حسین !
خیل مَلک سه روز به گرد تو می‌پرید

بعدش خدا نشست و تو را هی نگاه کرد
طعم زیارتی که به دل داشت را چشید

شد وقت آنکه باز ، بیایی زمین ولی
چشم از تو برنداشت خدا ، دل نمی‌بُرید

تو آمدی و زینت دوش نبی شدی
عطر بهشت از نفست بر جهان وزید

احمد نشسته ، منتظر این ولادت است
خون تو خون حضرت ختمی رسالت است

قرآن فقط برای تو قرآن شده است و بس
ایمان به بودِ توست که ایمان شده است و بس

گِل بود و مُشتِ خاک ، اگر نور تو نبود
آدم به نور توست که انسان شده است و بس

سبط نبی درست ! ولی حضرت رسول
در دین خویش با تو مسلمان شده است و بس

سلمان اگر به نام علی اهل بیتی است
با عشق روی توست که سلمان شده است و بس

گر لطف تو نبود که آدم نمی‌شدیم
این مور با حسین سلیمان شده است و بس

در انتشار طور سخن گفت و با تو بود
موسی اگر که موسیِ عمران شده است و بس

یوسف ز شرم روی علی اکبرت حسین
تا روز حشر ، سر به گریبان شده است و بس

شیعه اگر نَصب ز علی می‌برد ! ولی
از نسل کربلاست فراوان شده است و بس

شیعه به یک مرام و به یک نیّت است و بس
اسلامِ بی حسین مسیحیّت است و بس

گفت از نسیم ، بر تن تو پیرهن کنند
یک جامه از بهار ، تو را بر بدن کنند

گفت: این عزیز ماست ، نگیرد تنش خراش
گفتا تو را حریر بهشتی به تن کنند

گودال و خاک ، جایگه تو مباد! نه
گفتا تو را به سینه زهرا وطن کنند

احمد بدون سبط که معنا نداشت ،گفت:
شأن تو را برابر شأن حسن کنند

طاقت نداشت حضرت حق ، پرده را گشود
فرمود: بنگرید چه با عشق من کنند

این هستی خداست که بر نیزه می‌رود
ارکان عرش ماست که پاشیده می‌شود

شاعر : محسن ناصحی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *