معجزات و کرامات

عمری دوباره بهلطف حضرت ابوالفضل

۳٫ آقای حاج محمد صفاری نقل کرد:
بیش از پنجاه سال پیش، زمانی که بچه ۷ یا ۸ ساله بودم، پدرم نابینا شده بود و من به اتفاق مادرم دست او را میگرفتیم و برای استشفا به مسجد جمکران میبردیم. مادرم، که از این مسئله رنج میبرد، توسلی به حضرت صاحب الزمان «عجل الله تعالی فرجه الشریف» پیدا میکند. شبی در عالم رویا میبیند خیمهای برپا شده و شخصی بیرون خیمه ایستاده است. از او سوال میکند که این خیمه چیست؟ و آن شخص در جواب میگوید: این خیمه، متعلق به حضرت مهدی «عجل الله تعالی فرجه الشریف» است. مادرم به آن شخص میگوید که من با حضرت کار دارم. ایشان میرود و از حضرت اجازه میگیرد و میآید.
مادرم میگفت: وقتی داخل خیمه رفتم، دیدم حضرت دوزانو نشستهاند و سیمایشان شباهتی به مرحوم آیتالله بروجردی دارد. از حضرت خواستم که نظر لطفی به شوهرم کند تا نابینایی وی شفا پیدا کند. حضرت میفرماید: شوهرت باید به همین صورت باشد و به هیچ وجه این کار ممکن نیست. مادرم از خواب بیدار میشود و پس از مدتی، خود نیز مریض میشود (در حمام سقط جنین میکند) و او را به منزل میآورند. میگفت: در اتاق خود، که بسیار محقر بود، نشسته بودم و در ناراحتی شدیدی به سر میبردم، که در همان عالم بیداری ناگهان دیدم شخصی بلند قامت و دارای هیبتی مهیب و ترسناک از در اطاق وارد شد. من وحشت کردم و سراسیمه فریاد زدم یا ابوالفضل (ع)، در همان حال، دیدم از پشت سر او شخصی داخل اتاق شد و با آمدن او آن شخص مهیب و بلند قامت کنار رفت و ایستاد. شخصی که بعدا وارد شده بود، به من گفت: از این شخص میترسی؟
گفتم: بلی، این کیست؟
گفت: این عزرائیل است، آمده بود تا شما را قبض روح کند ولی من از خدا خواستم که عمری دوباره به تو بدهد.
گفتم: شما کیستی؟
فرمود: من همانم که صدایم زدی (حضرت ابوالفضل (ع)). من به حضرت
[صفحه ۴۴۴]
عرض کردم: به ایشان (عزرائیل) بگویید از این اتاق بیرون برود. گفت: من یک مصیبت میخوانم، ایشان میرود.
گفتم: به من اجازه بدهید بروم به همسایهها بگویم بیایند.
فرمود: نه، همینها که دور کرسی خوابیدهاند کافی هستند (مقصودش از آنها، پدرم و بچههایش بودهاند). بعد که حضرت مصیبت خواندند و من گریهی زیادی کردم، یک وقت به خود آمدم و دیدم هیچ کس در اطاق نیست. پس از این واقعه، که مادرم هنوز مریض بوده، داییمان، مرحوم حاج حسین نیکبخش که آن زمان قیم ما بود، او را به بیمارستان میبرد و بستری میکند. ظاهرا نزدیک به دو سال وی در بیمارستان بستری بوده است تا سالی که عاشورا و عید نوروز در آن با هم توام بود، فرامیرسد.
مادرم میگفت: وقتی من صدای عزاداری را شنیدم، گریهام گرفت و با خود گفتم امسال بچههایم، عید که نداشتند، عاشورا هم ندارند. سپس خوابم برد و در عالم رویا دیدم که دستههای سینهزنی از چارسوق بازار به سمت خیابان میآیند و آخر آن دستهها خانمهای نقابداری هستند. به آنها گفتم: اگر من دنبال دسته بیایم، چادرم را پاره نمیکنند؟ گفتند: نه، ما صاحب عزا هستیم، کسی به شما کار ندارد.
وقتی به خیابان رسیدیم و به طرف حرم پیچیدیم، دیدم همان شخصی که به خانهی ما آمده بود (حضرت ابوالفضل (ع)) سوار بر اسب در حرکت است. من شتاب کرده و به سوی او رفتم و گفتم: یا حضرت ابوالفضل (ع)، مرا از بیمارستان نجات نمیدهی؟ در جواب گفت: صورت خود را به پای من (یا جای دیگر – تردید از من است) بمال، فردا از بیمارستان مرخص میشوی. و من مالیدم. وقتی از خواب بیدار شدم، به مسئول بیمارستان گفتم: من میخواهم مرخص بشوم، و آنها به حالت تمسخر گفتند مرده زنده شده است! ولی بعد از اصرار زیاد، وقتی که دیدند من کاملا خوب شدهام، مرا مرخص کردند.
برگرفته از کتابچهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام نوشته علی ربانی خلخالی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *