معجزات و کرامات

مشهدی قهرمان خلیلوندی نقل کرامات حضرت ابوالفضل

آقای مشهدی قهرمان خلیلوندی، ساکن قریه مذکور گفتند: در حدود سی سال قبل، شخصی از اهالی روستای اسکندان برایم نقل کرد: روزی موقع اذان صبح به مسجد حضرت ابوالفضل ((ع)) آمدم نفس و طمع بر من غالب شد و یک قواره شال که متعلق به مسجد بود برداشتم و با خود بردم. در اثنای راه به محلی رسیدم به نام «قوری دره» و متوجه شدم که زبانم بند آمده و توانایی حرف زدن را ندارم و از سوی دیگر عجایب و غرایبی از قبیل، حیوانات درنده را در سر راه خود دیدم. بنابراین از ترس و وحشت از بردن شال، منصرف گشته و آن را آوردم و در مسجد سر جای خودش گذاشتم. در این حال، متوجه شدم که زبانم باز شده است و با خوشحالی به راه خویش ادامه دادم و قسمتی از راه را پیموده بودم که با خود میاندیشیدم و میگفتم: من خیالاتی شده بودم و در خواب بودم و این چیزها را که تا حال مشاهده کردهام واقعیت ندارد.
بالاخره برگشتم با آن شال مذبور را از مسجد برداشتم و سوی قریه خویش رهسپار گردیدم. مقداری از راه را رفته بودم. این بار علاوه بر این که زبانم بند آمد، بدنم بیحس شد و مانند کسی که سکته کرده از خود بیخود شدم. دیدم که قضیه خیلی جدی است، لذا باز گشته و شال را آوردم و در مسجد جایش گذاشتم و از کرده خویش نادم گردیدم.
برگرفته از کتاب چهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام نوشته آقای علی ربانی خلخالی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *