معجزات و کرامات

کرامات ابوالفضل نقل شماره هشتاد مجله خانواده

در شماره ی هشتاد مجله ی خانواده مورخه پانزدهم مهرماه ۱۳۷۴ و در صفحه ی ۲۲ این داستان را درباره ی آقای یزدان پناه نقل می کند که:
آقای یزدان پناه پیمانکار ساختمان است. او به خانواده اش علاقه ی زیادی دارد. از همین رو هیچ گاه از کار و تلاش باز نمی ماند.
آقای یزدان پناه، همیشه در کنار کارگرانش و همپای آنها کار می کند و اعتقاد دارد که هیچ برتری میان او و آنها نیست و همه باید در انجام کارها خود را سهیم بدانند. او مدتها پیش، کار ساختن چند واحد آپارتمان را برعهده گرفته و کم کم در مراحل پایانی قرار می گیرد.
آن روز، روز حادثه، او بی آنکه بداند چه اتفاقی انتظارش را می کشد، یک نبشی آهنی به طول ۶ متر را روی شانه می اندازد تا از طبقات بالا به پایین ساختمان بیاورد.
بیرون ساختمان، شاید در فاصله ی چند متری، چند رشته سیم فشار قوی برق که از هر کدام، برقی به قدرت بیست هزار ولت می گذرد، قرار دارد.
سیمهایی که فاصله چندانی با یکی از پنجره ها ندارد. آقای یزدان پناه، بی توجه به این موضوع، از پله ها پایین می آید. او برای عبور از مسیر باریک پاگرد پله ها، به ناچار میله ی آهنی را از پنجره بیرون می کند میله، آرام آرام به سیمهای فشار قوی نزدیک و نزدیکتر می شود و در یک لحظه، واقعه ای که نباید اتفاق بیفتد، می افتد.
[صفحه ۲۴۱]
– نه… یا قمر بنی هاشم… یا اباالفضل… سوختم!
این صدا، تنها فریادی بود که از دهان آقای یزدان پناه بیرون آمد و آنگاه او، تسلیم دردناکترین لحظات زندگیش شد. برق، با همه ی توان از میله به بدن نحیف آقای یزدان پناه منتقل می شود. دستش را به میله می چسباند و آنگاه از راه بازو به شانه و از شانه به پشت بدن او منتقل می شود. آنگاه به سمت پاها تغییر مسیر می دهد و از آنجا بیرون می زند.
جرقه های ناشی از اتصال میله ی آهنی با سیم، صدای دلخراشی راه می اندازد که به گوش یکی از همسایه ها می رسد.
– یا اباالفضل العباس… یکی را برق گرفته است.
همسایه ی آقای یزدان پناه که از دیدن این صحنه شوکه شده، می گوید: باور کردنی نبود. رنگ توی چهره ی آقای یزدان پناه نمی دیدم. او خشک و بی حال اسیر جریان شدید برق شده بود و از او انگار دود بلند می شد، وقتی فریاد زدم، به این اطمینان رسیده بودم که او دیگر در میان ما نیست.
با صدای او کارگران ساختمان از راه می رسند و یکی از آنها، که کفشهای عایق به پا داشت، لگدی به میله ی آهنی می کوبد. میله از بدن آقای یزدان پناه جدا می شود. او یک طرف می افتد و میله طرف دیگر.
همچنان دود از آقای یزدان پناه بلند می شود. کفشهای او که محل عبور جریان برق بوده، سوراخ شده است و خودش به نظر می رسد که بی جان افتاده است.
– باید او را به پزشک برسانیم.
– نه!… فایده ای ندارد، بهتر است پزشک قانونی را خبر کنیم.
یکی از کارگران، بدون درنگ، بدن خشک شده ی آقای یزدان پناه را
[صفحه ۲۴۲]
روی شانه می اندازد و به سمت نزدیکترین بیمارستان حرکت می کند. او بدون لحظه ای درنگ تا بیمارستان که فاصله ی زیاد دوری ندارد، می دود. وقتی به بیمارستان می رسد و آقای یزدان پناه را روی برانکارد می خواباند، پرستاران اطراف او را می گیرند.
– چه شده است؟
– او را برق فشار قوی گرفته است.
بغض راه گلوی او را می بندد و حرفش را ادامه نمی دهد. در همین لحظه پزشک از راه می رسد و به سرعت گوشی را روی قلب بیمار می گذارد. دقایقی بعد، می گوید:
– نه!… هنوز زنده است. اما باید از خداوند و ائمه ی اطهار علیهم السلام کمک خواست.
تلاش تیم پزشکی برای نجات جان بیمار آغاز می شود. دقایق برای آنان که در بیرون اتاق عمل هستند به کندی و برای پزشک به سرعت می گذرد. اما خوشبختانه عمل به پاس دعای آنانی که چشم به سلامت بیمارشان داشتند، به خوبی به پایان می رسد و یک نفر که باید در برخورد با این جریان شدید برق، جان به جان آفرین تسلیم می کرد، زنده می ماند. آقای یزدان پناه که از این حادثه جان سالم به در برده، بعد از بهبودی نسبی می گوید:
– در یک لحظه بدنم متحمل فشار شدیدی شد.
برق مثل آوار بر من فرود آمد و تا وقتی کف پاهایم را سوراخ نکرده بود، عذاب سختی می کشیدم، اما به محض سوراخ شدن پاهایم، یک دفعه احساس سبکی کردم. احساسی که هیچگاه در زندگیم آن را تجربه نکرده بودم.
[صفحه ۲۴۳]
یکی از پزشکان می گوید: خیلی عجیب بود. برق فشار قوی امکان زنده ماندن و حتی فکر کردن را از انسان می گیرد. اما این بیمار، شاید به مدد دعای بستگانش نه تنها آسیب جدی ندید، بلکه خیلی زود سلامت خودش را به دست آورد و به جمع خانواده اش پیوست.
یکی از متخصصین برق، وقتی محل حادثه را دید، گفت:
– باور کردنی نیست، او بدون تردید باید می مرد. زنده ماندنش واقعه غیر قابل قبولی است. من فکر می کنم، معجزه ای اتفاق افتاده باشد. بله، واقعاً همین طور است.
یک نفر از مأمورین اداره ی برق منطقه می گوید: به محض اتصال برق با میله ی آهنی، در عرض چند ثانیه، از ولتاژ قوی برق کاسته می شود، اما همچنان سیصد، چهار صد ولت برق وجود دارد. دعای دوستان و بستگان آقای یزدان پناه او را نجات داد و خود می گوید:
– سلامتم را مدیون توسل به قمر بنی هاشم حضرت اباالفضل العباس علیه السلام می دانم و دعاهایی که در لحظات بحرانی برایم از درگاه خداوند شده بود.
افتاده دست راست خدایا ز پیکرم
بر دامن حسین رسان دست دیگرم
چون دست من لیاقت دامان او نداشت
انداختم براه، که بردارد از کرم
بی دست من ز دست حسینم گسسته دست
ای دست حق بگیر تو دست برادرم
ای دست راست رو به سلامت که تا ابد
این خاطره ودیعه سپارم به خاطرم
[صفحه ۲۴۴]
ای دست چپ زیاری من برمدار دست
من در هوای آب به شوق تو می پرم
آبی که آبروی من و اعتبار توست
بر تنشه گان اگر نرسد خاک بر سرم
آب فرات نیست به مشک، آبروی اوست
بر پیشگاه، آبروی خلق می برم
نی نی نه آبروی فرات و نه آب اوست
خود آبروی ام بنین است مادرم
مردم به حفظ دیده ز هر چیز بگذرند
من بهر آب حاضرم از دیده بگذرم
ای دست دامن تو و دست نیاز من
تا همتت به عرصه ی پیکار بنگرم
در عمر خویش منتی از کس نبرده ام
اینک به ناز منتت ای دست حاضرم
ترسم تو هم ز دست روی، بی تو مشک را
آخر به دست ناوک دلدوز بسپرم
شعر از «ذهنی زاده»
[صفحه ۲۴۵]
برگرفته از کتاب در کنار علقمه کرامات حضرت عباس علیه السلام نوشته آقای محمد حسین محمودی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *