معجزات و کرامات

کرامات ابوالفضل نقل مجله خانواده

در شماره ی هشتاد و هشت مجله ی خانواده مورخه پانزدهم بهمن ماه ۱۳۳۵ و در صفحه ی ۲۲ این کرامت نقل شده است که:
خانواده ی سر باخته، چهار فرزند دارند. سه پسر و یک دختر که آخرین فرزندشان مرجان، بیش از یک سال و نیم از تولدش نمی گذشت مادر بزرگ خانواده، علاقه ی زیادی به مرجان داشت، به همان اندازه که پدر و مادر او را دوست داشتند. مرجان هم که تازه زبان به ادای کلمات باز کرده بود بیشتر از پیش در دل مادربزرگ مهربان جای خود را باز کرده بود.
علاقه ی مادربزرگ به مرجان باعث شده بود که پدر و مادر بیشتر مواقع به دیدن او بروند. خانه ی مادربزرگ در امتداد یک خیابان بود. روبروی در خانه، جوی بزرگ آبی جریان داشت که گاه حجم زیادی از آب باران را از خود عبور می داد.
روز حادثه باران تندی باریده بود. همان روز اعضای خانواده ی سرباخته منزل مادربزرگ بودند. گل می گفتند و گل می شنیدند. با این که مادربزرگ، مرجان را دوست داشت، لحظه ای مبهوت حرفهای بقیه شد و مرجان از او فاصله گرفت. شیطنت کودکانه او را به حیاط کشاند و از آنجا نگاه به در حیاط انداخت. در باز بود وسوسه کنجکاوی او را به پیاده رو کشاند و از آنجا… جریان آب در جوی آب و عروسکی که روی آب غوطه می خورد او را تا لب جوی کشاند. زمین لغزنده بود. مرجان کفش
[صفحه ۲۴۶]
مادر را که به پایش بزرگ بود، پوشیده و قادر به کنترل خود نبود.
صدای افتادن چیزی در آب را کسی نشنید. کودک توی آب بالا و پایین می رود. فشار آب زیاد است. راه نفسش بند می آید و او روی جریان آب می افتد و به سمت پایین حرکت می کند. آب، مرجان را به زیر چندین پل که پر از انبوه آشغالهاست، می کشاند و از آنجا به زحمت بیرون می آید و دوباره جریان می یابد و چند صدمتر پایین تر لای آشغالها می ماند.
وقتی خانواده به خود می آیند مرجان را نمی بینند.

– مادر، مرجان کجاست؟
مادربزرگ با شنیدن صدای دخترش، یکدفعه یاد مرجان در ذهنش زنده می شود.
– نمی دانم، باید همین دور و اطراف باشد.
همه به تکاپو می افتند، توی صندوقخانه، توی زیرزمین، توی کوچه، اطراف مغازه ها و هر جا که به ذهنشان می رسد می کاوند. مردم هم فهمیده اند که مرجان گم شده است. همه به جستجو مشغولند، سراغ او را از خانه ی همسایه ها می گیرند. خانه ی آنهایی که دختران کوچک دارند ولی هیچکس نمی داند مرجان کجاست.
مادربزرگ سراسیمه و پابرهنه و جیغ زنان وسط خیابان می نشیند و خودش را می زند.
-ای سقای کودکان کربلا، من بچه ام را از تو می خواهم یا قمر بنی هاشم علیه السلام مرجان را نجات بده… یا اباالفضل العباس کمکمان کن.
همه می کوشند مادربزرگ را آرام کنند و خود در همان حال دست به دعا برداشته اند.
[صفحه ۲۴۷]
تلاشها تا ساعتی بعد ادامه می یابد و هیچ کس حتی ردی از مرجان پیدا نمی کند.
– نکند خدای ناکرده…
بقیه حرف را کسی از او که این جمله را به زبان می آورد نمی شنود. او نمی خواهد کسی را ناامید کند. اما باید گاهی اوقات واقعیتها را پذیرفت. گاهی اوقات باید تن به حقایق ناخواسته داد. مرگ هم حقیقی است که انسان مجبور است به آن تن بدهد.
– سری به کلانتری بزنیم. آنجا شاید خبر داشته باشند.
دقایقی بعد، حوزه انتظامی منطقه مملو از آدمهایی می شود که به دنبال مرجان هستند.
– یک دختر بچه یک و نیم ساله است که حدود دو ساعت پیش گم شده…
افسر نگهبان گزارشهای روی میزش را می خواند. روی یکی از آنها مکث می کند و می گوید:
– امروز فقط یک دختر بچه را آورده اند که حال خوشی نداشت. او را به درمانگاه برده اند.
– کدام درمانگاه؟
– با یکی از مأمورین ما بروید.
همراه مأمور انتظامی به درمانگاه می روند. با تعجب مرجان را در حالی که سرش شکسته، می بینند. خوشحالی از چهره ی همه شان پیداست.
– خدایا همین است… کجا بودی عزیزم… مادر به قربانت برود. هیچ می دانی چه به روز ما آوردی؟
[صفحه ۲۴۸]
وقتی همه مشعوف از یافتن مرجان با او گرم صحبت بودند، مردی به آنها نزدیک شد و گفت: دختر شماست؟
– بله…
– می دانید چه به او گذشته است؟
– نه!… ولی انگار بچه ها او را زده باشند که سرش شکسته است.
مرد لبخندی می زند و می گوید: نه! خدا به او رحم کرد که فقط سرش شکست.
همه با تعجب پرسیدند: چطور؟
مرد گفت: باید نزد خداوند خیلی عزیز باشید که امروز فرزندتان را زنده می بینید و بعد در حالی که از پنجره به چهار راه نزدیک اشاره می کرد افزود: من آن طرف چهار راه یک بوتیک دارم. و هیچگاه عادت ندارم از مغازه بیرون بیایم. همیشه خودم را با روزنامه، داخل مغازه سرگرم می کنم.امروز اما، خدا خواست که دوستم بیاید و من مقابل مغازه بروم.
همین طور که ایستاده بودیم و حرف می زدیم، از دور چیزی را در جوی آب دیدم و رو به دستم گفتم: آن چیست؟…
دوستم نگاهی انداخت و گفت: ببین چه عروسک بزرگی داخل آب است. جلوتر رفتم و دیدم که ای دل غافل یک بچه است. او را از جوی آب بیرون آوردم و روی زمین خواباندم. دوستم سرش را به قلب او نزدیک کرد و گفت: نفس نمی کشد، مرده است. ناامید در کنارش نشسته بودم که یک دفعه گفتم: نکند زنده باشد. با این امید، دستم را روی شکم او گذاشتم و فشار آوردم. با تمام قدرت به شکم او فشار آوردم.
مقدار زیادی آب از دهان کودک بیرون ریخت و او ناگهان گریه کرد.
[صفحه ۲۴۹]
من خوشحال شدم و فوراً او را به حوزه انتظامی و از آنجا به درمانگاه آوردم. خوشبختانه فقط سرش شکسته بود.
خانواده ی سرباخته که هرگز تصور نمی کردند دعاهایشان از بروز یک حادثه ی هولناک جلوگیری کرده، دوباره دست به آسمان بلند کردند و از این که دعاهایشان مستجاب شده، خوشحال و شکرگزار شدند. مردم که این را فهمیدند، با این عنوان که او را خدا داده است، لباسهایش را تکه تکه کردند تا به یادگار و تبرک از چیزی شبیه معجزه داشته باشند.
مرجان در حال حاضر درس می خواند. مادرش هنوز نمی تواند این حادثه را فراموش کند، اما مادر بزرگ دیگر در میانشان نیست تا همچنان عشق و محبت خود را نثار مرجان کند.
شمعی که جز شرار محبت به سر نداشت
می سوخت ز آنکه شام فراقش سحر نداشت
می سوخت ز آتشی که به اندر دلش نهان
می ساخت با غمی که کس از وی خبر نداشت
واحسرتا که هاله ی غم بر رخش نشست
مهری که تاب تیر نگاهش قمر نداشت
لب خشک کام خشک برون آمد از فرات
یاور به غیر خون دل و چشم تر نداشت
تا مشک آب را برساند به کودکان
جز سوی خیمه گه به دگر سو نظر نداشت
سر داد و دست داد و فدا کرد هرچه داشت
از دامن امام زمان دست برنداشت
شعر از «محمدعلی مردانی»
[صفحه ۲۵۰]
برگرفته از کتاب در کنار علقمه کرامات حضرت عباس علیه السلام نوشته آقای محمد حسین محمودی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *