معجزات و کرامات

کرامات حضرت ابوالفضل – ماجرای بچه دار شدن آیتا و فرهنگ

صفحه ۷۴ از ۹۴
،« فرهنگ » مادر عزیزم! من و » : تنظیم شده است: نوشتم ،« خودسیانی » توسط جناب ،« آیتا، ت، تهران » این قصه براساس سرگذشت
گرفتار مشکل لاینحلی شدهایم. میدانید که دو سال از ازدواج ما میگذرد، اما هنوز صاحب کودکی نشدهایم. اینجا، همه نوع
آزمایش انجام شده، مدتها تحت نظر پزشک بودم و دارو مصرف کردم، اما انگار بینتیجه بوده و امیدی نیست. آیا صلاح
او، خواست که همراه شوهرم به آلمان !؟« میدانید که برای معالجه، به آنجا بیاییم، یا جای دیگری را به این منظور، سراغ دارید
مادر، متخصص بیهوشی بود و مدتی در انگلیس مشغول !« هیچ مشکلی ندارید » : برویم، و ما رفتیم. آزمایشات انجام شد. گفتند
کار بود، اما بعد، به آلمان برگشته و همان اولین روزهای بازگشت، با پدرم که متخصص زنان و نازایی و در ضمن، ایرانی است،
ازدواج کرده بود. [صفحه ۲۵۳ ] مادر، آلمانی الأصل بود و علی رغم تمایل خانوادهاش، با پدرم پیوند زناشویی بسته و به آیین او،
گرویده بود. این که پدرم قبلا با او قرار کرده بود که یک روز به ایران برمیگردد یا خیر، چیزی است که من نمیدانم، چون پدر،
چیزی میگوید و مادر چیزی دیگر. اما همین قدر میدانم که از اولین روزهایی که خودم و آنها را شناختم، حس کردم که پدر،
در مهد تمدن ،« اشتوتگارت » شاید همان طور که میگفت، به خاطر من، از بودن در یک کشور اروپایی، در عذاب است. ما، در
اروپا بودیم، و با توجه به تمول پدر، میتوانستیم از هر لحاظ، در رفاه باشیم، اما پدر را چیزی قویتر از این رفاه ظاهری، به سوی
خود میکشاند. چیزی که او دیده بود و میدانست و من، بیخبر بودم، و همین بیخبری و کنجکاوی، – که به لطف خدا، به جانم
افتاده بود، – مرا همراه او، به کشورش کشاند. پیش از این که برگردیم، میان پدر و مادر، هر روز اختلاف و درگیری بود، اما همهی
این اختلافات، تنها یک علت داشت. پدر، میخواست همراه خانوادهاش، به ایران برگردد، و مادر راضی نمیشد کشور و
مثل یک ایرانی نجیب و با شخصیت، همین جا زندگی کن و آبروی هموطنانت باش! تو، به » : خانوادهاش را ترک کند. میگفت
.« عنوان یک متخصص، میتوانی خیلی مفید باشی. میتوانی توی کار و تحصیلت، پیشرفت کنی و کارهای مهمتری انجام بدهی
پدر، همهی این حرفها را منطقی میدانست، اما دلش، شور آیندهی مرا [صفحه ۲۵۴ ] میزد. میخواست، مثل یک ایرانی، در ایران
زندگی کنم و بزرگ شوم. او، در ایران، چیزی را میدید که به گفتهی خودش، در آلمان، – و حتی با راهنمایی او، – من،
فرهنگ ایرانی را میان فرهنگ کشوری دیگر نمیشود پیدا » : نمیتوانستم به آن برسم. چیزی مثل یک فرهنگ. و همیشه میگفت
و حق، با او بود. من و او، بالأخره، به ایران برگشتیم. مادر، با تصمیم من و حس کنجکاویم دربارهی ایران، منطقی برخورد .« کرد
پدرت، مرد نازنینی است! آنقدر به او و اخلاق و شخصیت او اعتماد و » : کرد، و در آخرین دقایق جدایی، آهسته کنار گوشم گفت
اطمینان دارم که نمیتوانم مانع رفتن تو بشوم، برای من هم شاید اگر دل کندن از خانواده و کشورم، این قدر مشکل نبود، این طور
و من، آن روز حس کردم، هنوز پدرم را آن طور که باید، نشناختهام! ایران که وطن پدری من به حساب !« به سعادتم لگد نمیزدم
میآمد، در همان اولین دقایق ورود به منزل پدر بزرگ، به دلم نشست. برایمان، اسپند دود کردند، گوسفند قربانی کردند، و جشن
مفصلی، به خاطر ورود ما، برگزار شد، و من از آن روز، ایرانی شدم. توی خانهی مادر بزرگ، خیلی زود، سر از اغلب رسوم جدید
و قدیم ایرانی، در آوردم. آشپزی و هنرهای بسیاری که اغلب زنهای اطرافیان از آن مطلع بودند، برایم شیرین و یادگیریشان،
آسان بود. توی این مدت، به طور مرتب با مادر در ارتباط بودیم. تلفنی یا با نامه، گاهی هم دیدار حضوری. او، به خاطر من، به
ایران میآمد و من، برای دیدار [صفحه ۲۵۵ ] او، به آلمان رفتم. تا این که آخرین روزهای نوزده سالگی از راه رسید، و برای من
هم، مثل هر دختر ایرانی، خواستگار آمد. پدر، نمیخواست هیچ کدام از خواستگاران را ببینم، چون معتقد بود، من، باید درس
بخوانم و توی یک رشتهی مفید، متخصص بشوم. اما من، دل به یکی از این خواستگاران بستم و از پدر خواستم که اجازه بدهد،
با هم ازدواج کنیم. و او، مثل همیشه، به خاطر من، راضی شد. فرهنگ، از اقوام پدرم بود و در رشتهی پزشکی، ،« فرهنگ » من و
تحصیل میکرد. جوان برازنده و سالمی بود، خانوادهی فهمیده و خوبی داشت. ازدواج ما، با شکوهترین مراسمی بود که به خود
صفحه ۷۵ از ۹۴
دیده بودم. خانهای پشت قبالهی ازدواج من، انداختند. پدر هم جهیزیهی کاملی برایم تهیه کرد. من و شوهرم، در میان دعای خیر
خانواده، زندگی را در کنار هم، شروع کردیم. من، به تحصیل در رشتهی زبان آلمانی – که زبان مادریم بود، – پرداختم، فرهنگ،
به تحصیل در دانشکدهی علوم پزشکی، مشغول شد. دو سال، در کنار هم، به خوشی زندگی کردیم، اما کمکم، حرف و کنایههای
اطرافیان، ما را به فکر بچه دار شدن انداخت. اما انگار در تقدیر ما، کودکی نبود. انجام معالجات متفاوت، در ایران دنبال شد، و
بعد، نامهای به مادر نوشتم و همراه فرهنگ، به آلمان رفتیم و از آن جا، همراه مادر، به انگلیس پرواز کردیم. [صفحه ۲۵۶ ] توی
هر دو، از لحاظ » : انگلیس هم، همان آزمایشات و معالجات، انجام شد و نتیجه، همانی بود که در ایران و آلمان شنیده بودیم
چهار سال، به معالجه و درمان گذشت و همه بیحاصل. باز .« جسمانی، کاملا سالم هستید. بعید است که نتوانید صاحب بچه بشوید
به ایران برگشتیم. امیدوار بودیم که روزی صاحب فرزند شویم. در این میان، فرهنگ به کلی عوض شده بود. با بچههای خواهر و
برادر و اطرافیان، خیلی گرم میگرفت، آنقدر که والدینشان، با حالت کنایه، به من، چیزی میگفتند. ولی، انگار دیگر اندوه من،
برای او مهم نبود. دیگر از غصههای من، غصه دار نمیشد، و با دردم آشنا نمیشد. همهی وقتش را خارج از منزل میگذراند. یا در
خانهی اقوام نزدیک بود و یا توی بیمارستان. این وقت گذرانیهای او در خارج از منزل، به حدی رسید که از زندگی بیزار شدم و
حالتهای افسردگی، به سراغم آمد. کسی را نداشتم که در خصوص این گرفتاری، با او درد دل کنم. به یاد مادر افتادم و برایش،
و من، رفتم. وقتی غصههایم را شنید، !« اگر برایت امکان دارد، مدتی به اینجا بیا » : نامهای نوشتم. او هم در پاسخ نامهام، نوشت
چه اهمیتی دارد که تو بچهدار بشوی یا خیر، عزیزم! این که مسألهی مهمی نیست که به خاطر آن، زندگیت تهدید » : خندید و گفت
صفحه ۲۵۷ ] شاید واقعا، از نظر مادر، اهمیتی نداشت. اما او فامیل شوهرم را نمیشناخت. از زبان هر کدام از آنها، هر بار، ] !« بشود
طفلک، اجاقش کور است!… دختر جوان نازنینی است، افسوس!… طفلک فرهنگ، وارثی نخواهد » : حرف تازهای میشنیدم
حرفهای مادر و دلداریهای او، کمی مرا به زندگی دلگرم کرد، تا این که به ایران برگشتم. اما اولین هفته پس از .«… داشت!… و
مراجعت من به ایران، آنقدر سرد و کسل کننده گذشت که باز افسرده شدم. به خصوص همان هفته، متوجه شدم که شوهرم، زنی
را صیغه کرده، احساس شکست میکردم، دیگر، میلی به زندگی، در من نبود. مردی که به داشتن او افتخار میکردم، به خاطر
بچهای – که نداشتنش، تقصیر من نبود، – بیگفتگو با من، سراغ زن دیگری رفته بود! بلافاصله، به سراغ پدر رفتم و التماس کردم
من، این زن را صیغه کردهام تا برایمان » : که کمکم کند، تا از فرهنگ جدا شوم! پدر، با فرهنگ صحبت کرد، و او، در پاسخ گفت
بیچاره و !« کودکی بیاورد، بعد، بچه، مال من و آیتا است، و این زن میرود، من، حتی شناسنامه را به نام خودم و آیتا میگیریم
مستأصل شده بودم! اگر عذرخواهیها و التماسهای او نبود، همان موقع، از او جدا میشدم، اما او، قول داد که صیغه را پس
بخواند، و من، سکوت کردم. یک سال گذشت، و او، مرا فریب داد و هنوز، صیغه بین آنها جاری بود. تا این که یک شب، وقتی از
منزل پدرم به خانه میآمدم، شوهرم و آن زن [صفحه ۲۵۸ ] را دیدم که جلوی منزل خواهر شوهرم، از اتومبیل پیاده شدند! گویا
میخواستند به منزل او بروند. اعصابم به هم ریخت. خوب به خاطر دارم، شب تاسوعا بود، و من توی خیابانهای شلوغ شهر مثل
باران، اشک میریختم و رانندگی میکردم. حواسم به رانندگیام نبود، یک باره، یک دستهی عزاداری، مقابلم ظاهر شد، تا آمدم
اتومبیل را کنترل کنم، با پسر بچهی پنج شش سالهای، برخورد کردم. هراسان، از اتومبیل پیاده شدم. پسرک سالم بود، اما از ترس،
وقتی صورت خیس از اشک و چشمهای !؟« خواهرم! چرا این قدر عجله میکنی » : گریه میکرد! پدرش، به من نزدیک شد و پرسید
به او، پاسخی ندادم، پسرک را بغل کردم، تا به بیمارستان ببرم. پدرش، قبول نمیکرد، !؟« چرا گریه میکنید » : قرمز مرا دید، گفت
ولی حال مرا که دید، پذیرفت. بین راه، بغضم شکست، و باز گریستم! تصویر آن چه که دیده بودم، قلبم را لحظه به لحظه، بیشتر
میسوزاند. در مقابل پرسش پدر پسرک، به حرف آمدم و ماجرای زندگیم را گفتم، تا این که به بیمارستان رسیدیم، همان
بیمارستانی که فرهنگ و پدر، توی آن کار میکردند. جلوی در بیمارستان، بهیارها و پرستارها – که مرا میشناختند – جلو آمدند و
صفحه ۷۶ از ۹۴
بچه را از من گرفتند، و برای اطمینان از سلامتی او، آزمایشهای لازم [صفحه ۲۵۹ ] را انجام دادند. بچه، کاملا سالم بود. در راه
بازگشت، وقتی میخواستم آنها را برسانم، پدر پسرک، برایم حرف زد. از ایمان به خدا گفت، و این که باید به خدا توکل کرد
و… جلوی حسینیه که رسیدیم، آنها پیاده شدند و من، به اصرار مرد، کمی صبر کردم. او، رفت و یک ظرف چلو خورش قیمه برای
همین امشب، دعا کنید و نماز بخوانید و از حضرت ابوالفضل علیه السلام بخواهید که حاجتتان را بدهد! اگر با » : من آورد و گفت
خلوص نیت، از او بخواهید، او، روی شما را زمین نمیاندازد. نذر کنید که سال آینده، اگر به مرادتان رسیدید، گوسفندی آورده و
از او، جدا شدم، و توی راه، مدام به !« برای ناهار تاسوعا، قربانی کنید! شما که به همه دری زدهاید، این راه را هم امتحان کنید
حرفهای او، فکر کردم. به خانه که رسیدم، به عمه زنگ زدم و راه و رسم نماز را پرسیدم. البته نماز را بلد بودم، اما مدتها بود
که نماز نمیخواندم، و همان لحظه، نذر کردم و سعی کردم، بعد از آن، دیگر نمازم را ترک نکنم. عجیب و غیر قابل باور است، اما
چهار ماه بعد، باردار شدم، ولی در این خصوص، چیزی به فرهنگ نگفتم. زن صیغهای او هم حامله بود. من، سه ماهه بودم که او،
دختری به دنیا آورد. وقتی پنج ماهه بودم، شوهرم از بارداری من، با خبر شد. هشت ماهه بودم که روز ادای نذر من رسید. آن روز،
صفحه ۲۶۰ ] نذر ] !« خواهرم! نذرت قبول! ابوالفضل العباس علیه السلام، بابالحوائج است » : پدر پسرک را دیدم. مرا که دید، گفت
حسینیه، ادا شد. روز تاسوعا هم در منزل خودم، برنج نذری پختم و میان همسایهها پخش کردم! بعد هم به سفارش و درخواست
مادر، برای تولد فرزندم، به آلمان رفتم، تا این که پسرم به دنیا آمد. پسری بسیار زیبا و دوست داشتنی! چهرهاش، بینهایت شبیه
چه قدر شبیه پدرش است! چه » : فرهنگ بود! طوری که هر کس که شوهرم را دیده بود، در همان دیدار اول، اقرار میکرد که
گذاشته بودم! موافق میل فرهنگ نبود، اما به ناچار، « عباس » دو ماه بعد که همراه پسرم، به ایران برگشتم، اسمش را .«…! پسری
پذیرفت. حالا که این قصه را مینویسم، عباس، سه ساله است، شب تاسوعا است، و عباس، بین جمع عزاداران، سیاه پوشیده و زنجیر
میزند. از عید به بعد، به شیراز آمدهام، چون دیگر نمیتوانستم بودن در آنجا را تاب بیاورم. فرهنگ، زن صیغهای اش را – که
حالا، با زرنگی، زن عقدی او شده، – به خانه آورده است. دیروز، شنیدم که تمام فامیلهای فرهنگ، از دست او، به ستوه آمدهاند!
من، امروز، به لطف خدا و حضرت عباس علیه السلام، در کنار پسرم، سعادتمندم. عمه، صدایم میکند. آخر، قرار است، به زیارت
[ شاهچراغ برویم. آمدم، عمه جان!… آمدم… [ ۱۲۵ ] . [صفحه ۲۶۱
بر گرفته از کتاب قصه های حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام نوشته: علی اصغر همدانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *