معجزات و کرامات

کرامات حضرت ابوالفضل نقل مجله خانواده

در شماره ی ۹۹ مجله ی خانواده مورخه پانزدهم مرداد ماه سال ۱۳۷۵ صفحه ۲۲ این داستان نقل شده است که با اندکی تلخیص آن را می خوانید:
آقای مهرداد خاکساری سیزده سال پیش با همسرش ازدواج کرده و حاصل زندگیشان دو فرزند به نامهای کاوه (دوازده ساله) و کیوان (هفت ساله) است.
کیوان، پسر کوچک خانواده مدتهاست که با حرکات و رفتار و کلمات شیرین خود، دل پدر را برده و توجه بستگان و آشنایان را به خود جلب کرده است.
روزی که حادثه اتفاق افتاد، یکی از روزهای تابستان بود. آقای خاکساری در آن روز، سعی داشت برخی از وسایل کوچک خانه را با اتومبیل خود به منزل جدید ببرد. این تلاش تا پاسی از شب طول کشید و در این میان کاوه و کیوان هم به اندازه ی کافی به پدر کمک کردند.
البته کیوان با حرکات شیرین خود روحیه کار و تلاش را در بقیه به وجود می آورد.
حسین برادرزاده ی آقای خاکساری هم که جوان برومندی است، از بعد از ظهر به مدد اعضای خانواده آمده و می کوشید با سرعت، هرچه زودتر اسباب و اثاثیه را به منزل جدید ببرند.
– خیلی از اسباب و اثاثیه را برده ایم، هوا تاریک شده، بهتر است بقیه را فردا ببریم.
[صفحه ۲۵۱]
این را پدر خانواده می گوید و بقیه هم می پذیرند. مادر خانواده در جواب می گوید: من فردا شروع به چیدن وسایل می کنم و شما هم بقیه را بیاورید.
تصمیم گرفته شد، همه به خانه جدید بروند و شب را آنجا بمانند و روز بعد بیایند. از همین رو، آقای خاکساری برای خداحافظی نزد همسایه ها می رود و خانم خاکساری و بچه ها هم با حسین، برادرزاده ی آقای خاکساری قصد دارند به خانه ی جدید بروند.
همه سوار اتومبیل حسین می شوند، اما در آخرین لحظه، کیوان، خطاب به مادر می گوید: اجازه بدهید از دوستانم خداحافظی کنم.
– الان موقع خداحافظی نیست، فردا برای این کار می آییم.
– نه!…به دوستانم گفته ام امروز برای خداحافظی می روم.
مادر متوجه می شود که نمی تواند نظر فرزندش را عوض کند. از همین رو می گوید: پس ما می رویم و تو بعد از خداحافظی با پدرت بیا.
خانم خاکساری، موقعی که از کنار پدر خانواده می گذرد، خطاب به او می گوید:
– کیوان، ماند، ما می رویم وقتی می آیی، او را هم بیاور.
پدر متوجه صحبت همسرش نمی شود او به تصور اینکه همسرش گفته، هرچه زودتر کارت را تمام کن و بیا، بله را می گوید و سپس صحبت را ادامه می دهد.
صحبت آن دو همسایه که مدتها با هم بودند و حالا باید از هم جدا شوند، خیلی طول نمی کشد و هر دو با این قول که حتماً به دیدن هم بیایند، از یکدیگر جدا شده و آقای خاکساری پشت فرمان می نشیند و اتومبیل را به حرکت در می آورد، اما همین که اتومبیل دور می گیرد، یک
[صفحه ۲۵۲]
دفعه یک نفر جلو می آید و اتومبیل به شدت به او می خورد.
آقای خاکساری مضطرب و نگران از اتومبیل پایین می آید و در عین ناباوری کودک دلبندش را می بیند که غرق در خون روی زمین افتاده است.
او کیوان را به آغوش می کشد، خون همه لباس او را پر می کند، پدر فرزند را از زمین بلند می کند. او توان رانندگی ندارد، از همین رو یکی از همسایه ها او و فرزندش را در اتومبیل خود می نشاند و به سمت بیمارستان نمازی شیراز می برد.
در بین راه پدر که روحیه خود را از دست داده، گریه را سر می دهد و می گوید:
– خدایا… چرا باید حواسم پرت باشد و پسر خودم را زیر بگیرم؟
احساس گناه و شرمساری همه ی وجود آقای خاکساری را پر می کند. وقتی به بیمارستان می رسند، به سرعت کیوان را به بخش اورژانس منتقل می کنند. پزشک کشیک، فرزند خانواده را معاینه می کند و می گوید:
– چیزی معلوم نیست باید به هوش بیاید و دقایقی نمی گذرد که کیوان به هوش می آید و فریاد سر می دهد و می گوید:
– هیچ چیز را نمی بینم، همه جا تاریک است. چشمها… چشمهایم…
وقتی صدای کیوان بلند می شود، مادر خانواده و کاوه و حسین هم از راه می رسند.
مادر و پدر به سراغ پزشک معالج می روند و می پرسند: چرا چشمهای او نمی بیند؟
– معلوم نیست. احتمالاً به عصب چشم او لطمه وارد شده است. هنوز
[صفحه ۲۵۳]
چیزی معلوم نیست. باید دعا کنید.
تنها وسیله ای که هیچ گاه انسان را بی پاسخ نمی گذارد، دعا و استغاثه است این را همه احساس می کنند. از همین رو دستها به دعا بلند می شود.
– یا قمر بنی هاشم علیه السلام… یا حضرت اباالفضل العباس علیه السلام… سلامت این کودک را از شما می خواهیم.
دعا و نذر و استغاثه، فضای بیمارستان را پر کرده بود. از سوی دیگر پزشکان هم دست از تلاش بر نمی داشتند، آنها هم با به کارگیری ابزار پزشکی و تجربه، می کوشیدند از آن چه در حال وقوع بود جلوگیری کنند.
– فکر نمی کنم او سلامت چشمهایش را به دست بیاورد.
این را یکی از پزشکان گفت و دیگری افزود: عصب به شدت آسیب دیده، من هم با شما هم عقیده هستم.
اعضای خانواده در حالی که از اصل ماوقع اطلاع نداشتند، همچنان دعا می کردند و شفای فرزندشان را از حضرت اباالفضل العباس علیه السلام می خواستند. پزشکان هم زخمهای سطحی بدن کودک را پانسمان کردند و به انتظار فردا ماندند. در این مدت، شاید ناخواسته کاوه،برادر بزرگتر کیوان به طرف تخت او رفت و دست کوچک برادر را به دست گرفته و نالان و گریان گفت:
– داداش… داداش کیوان، تو را به خدا بلند شو به خانه برویم… داداش من تنها هستم. نمی توانم با کسی بازی کنم، تو را به خدا بلند شو… تو همیشه می گفتی، هیچ وقت مرا تنها نمی گذاری.. تو را به خدا…
او یک دفعه دست به سمت آسمان بلند کرد. چشمهای پر اشکش را
[صفحه ۲۵۴]
رو به سقف اتاق گرفت و با همان حال گفت: خدایا سلامتی داداشم را از تو می خواهم، یا اباالفضل داداشم را خوب کن…
حرفهای او دل همه را به درد آورد. گویی دلهایی سوخت و یک دفعه شکل دعا تغییر کرد. دلهای شکسته، دعا را سوزناک تر به زبان راندند و عرش پذیرای دعای آنان شد.
دست کاوه دوباره دستهای برادر را گرفت و آن را به گونه ی خود نزدیک کرد. دوباره اشک ریخت و دستهای برادر کوچک، تر شد ناگهان کیوان روی خود را به سوی برادر برگرداند و گفت: می خواهم به خانه بروم.
کاوه که نمی دانست برادرش چشمهایش را به روی روشنی باز کرده، از همین رو مردد به برادرش نگاه کرد. کیوان گفت:
– صورتت را پاک کن، پر از اشک شده است.
کاوه با شنیدن این حرف، فریادی از سر شادی کشید و گفت:
– کیوان می بیند… چشمهای او بینا شده است…داداشم می بیند.
صدای او در اتاق پیچید و همه نگاه به کیوان دوختند، او چشم روی چشم همه انداخت. در هر نگاهی اشک شوق و بر لبها لبخند شادی نقش بسته بود. کیوان گفت:
– به خانه نمی رویم؟ می خواهم خانه ی جدید را دوباره ببینم.
پدر و مادر، پزشک را خبر کردند، او به بالین کیوان آمد و به دقت چشم های کودک را معاینه کرد و گفت:
– معجزه شده است، تنها یک معجزه می توانست این کودک را نجات دهد. او رو به پدر کیوان گفت:
– ما تصمیم داشتیم به شما بگوییم که برای همیشه باید نابینایی
[صفحه ۲۵۵]
فرزندتان را قبول کنید.
اما… پدر و مادر و کاوه به همراه حسین و کیوان بیمارستان را ترک کردند و به شکرانه این سلامت نذرها اداء شد.
سکینه گفت عموجان تو عهد بستی و رفتی
چه شد که قلب من و عهد خود شکستی و رفتی؟
نگشت آب میسر نیامدی ز چه دیگر
چه شد که رشته الفت ز ما گسستی و رفتی؟
برادرت به حرم ایستاده بی کس و تنها
بیا که سر و قدش را ز غم شکستی و رفتی
نبود آب، نباشد، چرا به خیمه نیائی؟
ز تشنگان دل آزرده، دست شستی و رفتی
عمو تو رفتی و ما می رویم سوی اسیری
به ناقه محمل ما بی کسان نه نبستی و رفتی
مگر نبود عمو جای من به دامن لطفت؟
مرا به خاک نشاندی، به خون نشستی و رفتی
حسین از غم بی دستی ات ز پای در افتاد
ولی تو از غم و رنج زمانه رستی و رفتی
برای آب عموجان شد آب، اصغرم امروز
نیامدی دل ما را ز غصه خستی و رفتی
بساز مرثیه «خباز» در عزای اباالفضل
از این کمند مصیبت چه زود بستی و رفتی
شعر از کاشانی «خباز»
[صفحه ۲۵۶]
برگرفته از کتاب در کنار علقمه کرامات حضرت عباس علیه السلام نوشته آقای محمد حسین محمودی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *