معجزات و کرامات

کرامت سی و نهم حضرت ابوالفضل

از جناب آقای مهدی حسینی چنین نقل شده: ۳۲ سال قبل که من هفت ساله بودم
ص: ۵۹
و در شهر کربلاء زندگی می کردم، در یک بعد از ظهر خواب بودم، مادرم مرا صدا زد: مهدی! از خواب بیدار شو، وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم هر دو پایم بی حس است و حرکت نمی کند، به مادرم گفتم: نمی توانم راه بروم.
مادرم با تعجب گفت: چرا نمی توانی راه بروی؟ همان موقع مادرم مرا نزد پزشک برد. پزشک پس از معاینه به او گفت: هر دو پای فرزند شما فلج شده است و باید او را به بغداد ببرید.
مادرم مرا نزد پزشک دیگری برد و آن پزشک هم حرف پزشک اول را زد.
مادرم با چشمانی پر از اشک، مرا به حرم حضرت اباالفضل علیه السلام برد و به ضریح آقا چسباند و دخیل کرد، با توسل و گریه و زاری مادرم به خواب رفتم، در عالم خواب احساس کردم در باغی نشسته ام و آقایی با چهره ای نورانی به طرف من می آید، وقتی به من رسید فرمودند: چرا مادر شما این قدر گریه و زاری می کند؟
گفتم: آقا! گریه مادرم به خاطر من است؛ چون پاهایم فلج شده است.
آقا فرمودند: از جا بلند شو که مادرت دیگر برای شما گریه نکند، پاهای تو که مشکلی ندارد.
گفتم: آقا! نمی توانم روی پاهایم بایستم، آن گاه آن آقا دستم را گرفت و مرا بلند کرد.
وقتی این جملات را به آن آقا می گفتم مردم حرف های من را می شنیدند. وقتی روی پاهای خود ایستادم، جمعیت که از این قضیه تعجب کرده بودند تمام لباس های مرا پاره کردند، سپس مادرم مرا خارج نمود و یک دست لباس نو برایم خرید و مرا نزد پزشک اولی و دومی برد، هر دو پزشک در حالی که سخت حیرت زده بودند، به کرامات و معجزه حضرت اباالفضل علیه السلام اذعان کردند و هر کدام انعام زیادی به من
ص: ۶۰
دادند و من به دست حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام شفا یافتم.
برگرفته از کتاب ابوالفضل العباس علیه السلام نوشته آقای قاسم رجبیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *